۱۳٩٢/۳/۱٩

کلا مسلمونا به توکل که اعتقاد دارن ولی امروز خیلی دلم آروم میشد حتی وقتی یاد کلمه ی توکل میوفتادم نه یاد معنیش!حتی همین که فونتشو جلوی چشمام تصور کنم..البته نوع فونتش یادم نیست نمیدونم بی نازنین بود یا نمیدونم چی بود!....یه فونتی بود دیگه !گیر دادیا!!!!(مهره ی گم شده در خودش گم شده!و امتحانا بهش فشار آورده نمیدونه چی میگه شما ببخشید!چشمک)



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٧

یه شبی از شبای خوابگاه!...نمیدونم چی شد چی نشد که بحث کشید به بازی کردن بچه های منو دوستم!..در ادامه ی بحث به تعداد بچه ها پرداختیم!نیشخند    جالبه بدونید من فرداش امتحان داشتم و اصلا هم وقت نداشتم!!!!!...یکی گفت چهارتا!یکی دوتا و یکی دیگه:

تربیت سخته!

دیگری:خدا کمک میکنه!

همونی که گفتم یکی دیگه:یعنی تا اون موقع امام زمان میخواد نیاد!؟وای نگو توروخدا! من میخوام تربیت بچه هامو بسپارم به امام زمان!

اینجا بود که افتادم به فحش دادن!منتها به نفسم!منتظر

:

یکم شرم یکم خجالت!...وقتی داشتی با مسخره بازی درمورد اون عکسی میگفتی که سرشو گذاشته رو پاهاشو داره گریه میکنه....میگفتی توی جمکران...رسما داشتی اینو تصور میکردی که هنوزم که هنوز است یوسف گم گشده به کنعان برنگشته غم نخور!!!!!غم که چه عرض کنم!عین خیالتم نیست!..هر برنامه ای برای آیندت داری...اگه خیلی مثبت و شیک و مذهبی بخوای عمل کنی میگی برای ظهور فلان برای جمکران فلان!یعنی خدایی نکرده یه وقت به ذهن ناقصت خطور نکنه که امامی هم اومده باشه هاااااااااا!!!!رسما داری خودت زمان ظهور رو به عقب میندازی! ای بی عرضه! ای نادون! یکم شرم کن!...دیگه حق  نداری بگی پس کی می آیی!...هروقت معنی حرفتو فهمیدی اون موقع!افتاد؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٧

وقتی تو خوابگاهم مستقلم...فقط پول رو خودم در نمیارم(یعنی از کیسه ی خلیفه هستش)دیگه همه ی کارامو باید خودم بکنم....وقتی میرم خونه فقط کارای شخصیمو خودم انجام میدم...یعنی کاملا وابسته! و در خوابگاه کاملا مستفل! و وقتی این دوحالت رو بخوای باهم داشته باشی چی میشه؟؟؟؟سوال

کاملا مستقل+کاملا وابسته=باید بگم یجورایی نصفه نیمه

اینجور بودن آدمو اذیت میکنه ...وقتی میری اون وری دلت برای این ور تنگ میشه و وقتی میای اینوری دلت برای اونوریا تنگ میشه!نگران

از همین الان که قراره سه روز دیگه این ترمم تموم بشه زانوی غم بغل گرفتم!...دلم برای همه چیز تنگ میشه...چون شاید ترم دیگه این خوابگاه نباشم....دیگه بدتر!خنثی

اینجا از اون جاهایی هستش که نمیشه هم خدارو خواست هم خرمارو!چقدر بد!نه؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٥

ظهری خواب بودم...از لبخند زدن خودم از خواب ‍پریدم...دقیق نمی تونم بگم خوابم چی بودنیشخند البته نه اینکه نخوام!نه!!!!!!!!!!یعنی اگه بخوام تعریف کنم احتمالا به عقل من شک می کنید که لبخند کجای کار بود!!خلاصه ی کلام اینکه بعدش حس خوبی  داشتم...از اونجایی که باید هرتغییرمسخره ای در من میوفته رو گزارش بدم..این بود که عزممو راسخ کردم تا پست بزارم!!چشمک البته پست نه نظر!(خانم شیرزاد یادتونه؟)آخه اینارو این چند وقته باهم قاطی میکردم!نمیدونم خواب پسرخالم بود یا احمدی روشن!!اخه اینا یجورایی شبیه همن!احمدی روشن که قبلش صبحی عکسشو دیده بودم...پس خیلی شاهکار نبوده که خوابشو دیدم و پسرخالمم که صحبتش بود البته توی ذهنم!پس اونم شاهکار نبوده!........یه جورایی عروسی بود...حسم میگه یزد هم بود!البته اینم شاهکار نیست!چون صبحی مامانم میگفت برادرم احتمالا برای گذروندن اجباری بره یزد!...ولی خب همه ی اینا  میتونه شاهکار هم باشه نیشخند....فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نیشخند

اگرم نباشه..همین که حالمو جا آورد شکرت خدا..خیلی دوستت دارم...خیلی.ولی بلد نیستم بگم!بلد نیستم اثبات کنم!همش سوتی همش ...



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٤

خواستم اینجا کلی چیز بنویسم ولی الان یه غول روی پاهام نشسته که فک میکنه خیلی کوچیکه برای همین منصرف شدم بعدا به خودت میگمچشمک



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٤

توی ای پست پروژه ی این درس رو براتون قرار دادم منتها باید به چندتا از شاهکارهای خودم اشاره کنم:

۱)در مورد نمودارهایsequence و collabration فاز طراحی باید بگم که فایلش هست ولی عکسش نیست و درمورد فاز تحلیلش برعکس!عکس هست فایل نیستنیشخند بهرحال مهم اینه که باز خوبه یکیش هستچشمک

۲)در مورد نمودار کلاس طراحی من فراموش کردم نوعAttribute های کلاس یوزر رو تعیین کنم درواقع چون داشتم تغییرمیدادم و دوباره رسم میکردم فراموش شد که چون سیستمو عوض کردم و دیگه Rational rose نداشتم دیگه نشد درستش کنم گفتم که بدونید باید باشه!

دانلود پروژه



مهندسی نرم افزار
۱۳٩٢/۳/۱۳

کی میام؟...اصلا میام؟؟...مگه توخواب!....وقتی سوار اتوبوسمو داریم از تهران خارج میشیم...عکس شماها رو درودیوار خیلی غریبه انگار عادت شده وچند وقته خیلی حرص میخورم...اصلا نباشه بهتر از اینه که باشه و انگار نه انگار...البته خب شایدم من نمیبینم...

خسته شدم...به کی بگم!چجور بگم!دوس دارم داد بزنم..دوس داشتم پر در میاوردمو الان میومدم....خسته شدم...خسته شدم از اینه همه عکس جمع کردن....من خیلی بدبختم و عامل اصلیش خودمم.

به هرکی بگم میخنده!..خسته شدم از این همه غربت...خسته شدم از حسرت...خسته شدم.

خسته شدم از تصور!از خیال!از نرسیدن!خسته شدم از تظاهر...خسته شدم از بی عرضگی..از بی مصرفی...از شرمنده شدن....خسته شدم از خسته شدن!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۳

چقدر کیف داره خلبان باشی...اونم ازنوع جنگیش!!!یاد فیلم شوق پرواز افتادم...خیلی قشنگ بود...آن کس که تورا شناخت جان را چه کند...فرزندوعیال و خانمان را چه کند...عاشقتم!...هی ی ی ی ی  !این همون آهه!بخاطر جواب search ای که الان تو وجود خودم کردم!

دیدی میری search کنی اگه چیزی پیدا نکنه میگه:نتیجه ای یافت نشد! الان همون شد!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۳

جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق  آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.

جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.

رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟

 

یعنی ادبیات سخنت تو حلقم!فکر قلب مارو نکردی!تو چنگ زدی به ریسمان خدا و داری میری بالا...داری میری که چه عرض کنم رفتی رسیدی اون بالا!حالا ما این پایین با نوشته هات!!!!! چی فکر کردی درمورد من!؟...اگه سعادت خوندنشون رو داری میدی لااقل فهم رو هم توی header اش قرار بده!!....حسم به امام رو تو به وجود آوردی...مدیونتم!ولی ادای این دین سخته!!...نمیشه از زیرش در برم؟.....نه مث اینکه نمیشه!غلط کردم!

بعضی وقتا حس میکنم استخونای دور قفسه ی سینم داره کش میاد!یچیزی اون پشت هست که اون تو خیلی براش کوچیکه....آخرش میترکه نه؟؟؟؟اینطوری چطوره؟خوبه؟!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٢

به ما توصیه می‌کردند که این خیلی موثر است که آدم شیرینی‌های زندگی‌اش راشادیهای زندگی‌اش را سعی کند، باخانواده‌اش تقسیم کند، فقط فکر خودش نباشد. می‌گفت در ایجاد مودت بین زن و شوهر موثر است و یک چیز دیگر که میگفتند خیلی موثر است خواندن نماز جماعت با خانواده‌ است. می‌گفت خیلی در ایجاد الفت بین اعضای خانواده موثر است،غیر از آنکه روحیه عبادی هم حفظ می‌شود.

-----------------

روی من خیلی این کار آسید مرتضی تاثیر داشت....یکی از کارهایی هستش که روح و روانت به آرامش میرسه....فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!چشمک



۱۳٩٢/۳/۱۱

 

من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٠

عنوان post!!! همه چیرو میگه!هیچی دیگه همین! pas یباره بگو من هیچی ننویسم دیگه! نه جان من بیا بگو!!!!!!!عجبا!

میخواستم بگم:

دلم برای معصومیت گذشتم تنگ شده...یادش بخیر بچه که بودیم چقدر دوس داشتم بشم ۲۰ ساله! بشم جوون!...اما حالا دارم از بچگیم یاد میکنم!

اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٠

نمیدونم حقشو دارم یا نه!ولی یجورایی این چندوقته ازدرون خورد شدم!!منتها صدای خورد شدن رو کسی نشنید...وگرنه انقدربامرام دوروبرم هستن که یاریم بدن....شاید یه نوع حال گیری بود از طرف تو...ولی توصحت این موضوع هم شک دارم...توبعد از بخشش اهل حالگیری نیستی!هستی؟نه!نیستی!

شاید اولین دل شکستنی بود توی عمرم که حق غر زدن نداشتم...دل شکستگی که کلا ناراحتی..ولی آیا اما حقم نیست؟...شاید...ولی آخه بقول دوستم نوموخواااااااام...جالبه!غر زدم! چقدر رو دارم من!نه؟؟؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٩

جمع کثیری از دوستان!!(دیدی بچه ها عدد ۲ رو غول میدونن!حکایت ماست!البته ماست سون!من همیشه از این کوچیکاش میگیرم!!!!)طی یسری از اقدامتی  که از سوی من صورت گرفته... بهم میگن بولدوزر! یکی از اون کثیر دوستان!در ادامش گفت :تخریب چی!

وای که چقدر دوس دارم!کلا از این صفتا خوشم میاد!عکس profile (هرچی خواستم بنویسم که توش p  نداشته باشه نشد!ناراحت)laptop ام رو هم تخریب چی گذاشتم! خلاصه دوست کلمه ای گفت و مارا به عوالم رویای گم شده در کوچه pas کوچه های! شیارهای  مغزم فرستاد.دیدی میگن فلانی رو فرستادن دنبال نخود سیاه برای اینکه بره و برنگرده یا دیربرگرده؟؟؟

حکایت ماست منتها مارو دنبال نخود سیاه نفرستادن!نخود سیاه رو دنبال ...!!! (خودمم نمیدونم چی...ولی میدونم نخود سیاه نیست!)فرستادن.



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٩

آن روزها که محرم بود...محرم ۱۳۹۱...بهترین روزهای عمرم!...بهترین جهتگیری فکری رو توی اون روزها داشتم...حتی یادش انقدری بهم آرامش میده که آه باید بکشم بخاطر اینکه الان دیگه اون جهتگیری رو حداقل به اون شدت..دیگه ندارم.خیلی تو.. بود!منظورم toopبود!

خدایا زندگی بدون p نمیشه!!!!!!نمیدونستم انقدرکاربرد داره برام!!!!!

شبا که میرفتم هییت دانشگاه هنر..به خودم میگفتم تا درستو تموم نکنی حق نداری بری!امام حسین تورو میخواد چیکار وقتی وظیفتو انجام نمیدی....خیلی حال میداد اون طرز تفکر...اما الان...لامصب یادم میره!آخه من چیبگم به این نفسی که بد تربیتش کردم!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٧

همینجارو +

همین گوشه ی دنیارو+

همین دل تنگی +

دل واپسی هارو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همینارو توی قلبت نگه دار ــــــــ>خودت رو دست این کابوس نسپارو

به من برگرد!

چه برگشتنی! میدونم خدا از مهربونی و لطفت بود که به روم نیاوردی ولی جاداشت بگی:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا جرا! و من با تمام پرروییم:

آمدم دستم بگیری! نگران



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٦

 تاپ تاپ دلم....لرزه به جانم انداخته است....

چه خوش است آنکه سرخوش است....

ذهنم برای دلم تورا یاد آوری می کند..."یاد خدا آرامش بخش دل هاست"

دستمانم می نویسند به شوق رسیدن دل.... به قراردل

زبانم...."استغفرالله" را می گوید....تا دلم آرام گیرد

.

.

همه ی اعضا دست به دست هم داده اند تا تو آرام گیری....چه بی معرفت!

لااقل برای ظاهر سازی هم که شده ثانیه ای آرام گیر!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٥

... یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً....
(فرازی از دعای ماه رجب)
کلا که دعای ماه رجب ماروکشته!(البته دلیل قتل بنابه گفته ی کارشناسان "خاطرخواهی"
بوده)ولی این یه جملش یه طرف...بقیه یطرف دیگه!
به کسی که چیزی ازش نخواد و حتی نشناستش هم می بخشه....این ته معرفته!باید
بگم خدا تو دیگه کی هستی !بابا ایول داری!اصلا تهشی!

قلب...البته من منظورم تعریف بود...(الان سنگ میشم!خدا میگه باهمه شوخی با منم شوخی نیشخند)....خدایا هرچی ازت نمیخوام ولی به صلاحمه(عجب آدمی هستما!)...تو به من ببخش....همه باهم:آمیــــــــــــــــــ ن!

 



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٥

پاهام سر شده بود....با تمام وجودم خواستم از طرف مغزم بهش فرمان بدم که تکون بخوره...نمیخورد!....خواستم پامو دراز کنم..خورد به پایه ی میز....هیچی حالیم نشد!

یاد معلولیت افتادم....چقدر سخته.....البته انسان های محترمی که معلولیت جسمی یا ذهنی دارن،احترامشون واسه من واجبه....ولی یه لحظه احساس خاری کردم.....احساس ناتوانی بگم بهتره...

دیدی میخواد تیرش وا بشه چه درد داره نگران   وای اون لحظه یکی بیاد پاشو بزنه به پاهات! دوس داری جفت پا بری تو صورتش ابرو

 

بقول عصر یخبندان: تو هر تغییر مسخره ای تو بدنت اتفاق میوفته باید بگی!

حالا قضیه ی ماست!البته ماست سون!(قبلا گفته بودم که زندگی خرج داره و... نیشخند)



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٤

دیگه براش مهم نبودن...حتی دوست نداشت بهشون سلام کنه...چادرش رو بیشتر به خودش نزدیک کرد...همه ی اینها همون لحظه  اتفاق افتاده بود یعنی اصلا از قبل هیچ برنامه ای براشون نداشت....تنها یه فکر،یه خواسته،یه صیغه،یه مراسم و ورود یه نفردیگه به زندگیش باعث این تغییرات شده بود....

دقت کردید!خودمونو میکشیم اونی بشیم که خدا میخواد...ولی نمیشه که!من موندم این ا- ز-د- و - ا - جخجالت لامصب چیه که بطور اتوماتیک همه چیزو جور میکنه!یعنی قبلا که جون میکندی؟!حالا کافیه اراده کنی حی و حاضر برات خوبی ریخته!الکی نمیگمااااا ..دیدم که میگم چشمک

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است(شاعرش:مهره ای گم در کتاب های فارسی دوران دبیرستان!)...میگفت:از الان وفادار باشیم!...بقولی از الان خودت رو یه متاهل تصور کن تعجب...فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!! نیشخند البته حد تصوراتتم بدوناااااا...پس فردا نیای بگی من باید تصوراتمو واقعیت ببخشم از ما یه شوی بخوای!!!(اگه جایی رو میشناختی از این کارا میکردن مارو هم خبر کن نیشخند)....خلاصه اینم یه روشه برای با حیا شدن...برای با عفت شدن...حالا که زبون خوش سرمون نمیشه...با زبون بی زبونی به خودمون حالی می کنیم!....بسم الله...

آهای عمو!....گفتم حد خیالاتتو بدون! کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از خود راضی



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

من این جا بس دلم تنگ است....و هرسازی که میبینم خوش آهنگ است

نمیدونم درست نوشتم یا نه...ولی داشت وسایلشو جمع میکردو اینو میخوند که شنیدم و در حالی که داشتم روی چرک نویس قضیه های مبانی ماتریس رو برای خودم آنالیز می کردم(و از شما چه پنهان هزار تا علامت سوال در سرم!)هر چه را که از زبان دوست شنیدم بر روی کاغذ آوردم.

این چند روزه که بارون میومد از توی خوابگاه و از پشت پنجره هایی که توری بر روی آن نصب شده بود...شاهد بارش باران اون هم به صورت صوتی و نه تصویری(چرا که از پشت این تورا که در مواقع دل تنگی برات حکم قفس رو داره...نمیشه قطره های به ظرافت قطرات باران را دید!)بودیم...ولی امروز که برای خرید کادوی روزمادر و پدرش بیرون رفته بودیم...بارون رو نه تنها تصویری دیدیم بلکه لمسش کردیم و موش شدیم برگشتیم!کیف داشت! اما یکم نظرم در مورد ظرافت قطرات بارون داشت کم کم عوض میشد!چرا که قطره که چه عرض کنم! اندازه پاک کن وزن داشت!منظورم این پاک کن آبیا یا مشکیا که جنسشم خوب هستااااا..اونا رو میگم!(راستش زندگی دانشجویی خرج داره و دیگه پول گرفتیم تبلیغ می کنیم دیگه!)...یه چندتومنی پول خرج کردیمو اومدیم!و  حالمون هم جا اومد!..نمیدونم لامصب چه ارتباطیه بین پول خرج کردن و سرحال شدن!موندم این ارتباط توی این گرونی هم به قوت خودش پابرجاست!....حالا زیر بارون داریم میایم!هردو توی فکر....منکه کلا تو فکر درسو برنامه ی درسی ای که برای فردام چیده بودم ،به سر میبردم نیشخند البته این آدمک جهت فاصله انداختن بین کاراکترای متن منه و اصلا منظورم این نیست که خالی می بندم و   بالعکس در رویاهای خودم بودم! اما دوستمو که نگاه کردم...لبخندی به لب داشت! گفتم شاید اونم مث من فکر برنامه ی درسیش هست و احتمالا پیش بینی کرده که موفق میشه و یه لبخندی هم روی لبانش آمده...اما دیدم که نه!....

سر خوش آن دل که از آن آگـــــــــاه است!    خلاصه ما هم که سرخوووووووش....پس از آن دل وامونده آگاهیم!.....و از اونجایی که اصلا تو مرام مانیست که جلوی پیشرفت جوونا علی الخصوص توی ازدواج و سنت پیامبر(ص)رو بگیریم...چیزی نگفتم و اجازه دادم لبخند جای خودشو به خنده بده!....خنده ای که باعث شیرین تر شدن اون لحظات و خطور ایده ی خالی بندی در این پست رو در ذهن من تداعی می کرد!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

خوب نیست آدم به دل تنگی های خودش دامن بزنه...مخصوصا با نوشتن!چون وقتی می نویسی که دلم تنگه و...اگه دل تنگیت برای امور معنوی و..باشه که هیچی ولی اگه در مورد همین زندگی روزمره باشه که هیچی!(یعنی رسما خودتو نابود شده تصورکن!)..با این جمله ای که نوشتم(جمله که چه عرض کنم روضه!)یعنی رسما یه دست گذاشتم جلوی دهنم و خیلی شیک به خودم دارم توهین میکنم!...چون قرار بود بگم که :

دلم برای قم تنگ شده.....برای بیکاری هام توی خونه!...برای بیکاری هام توی خونه که بعدش دلم برای دانشگاه تنگ میشد!(یه نوع خود آزاری از نوع مهره ی گم شده در گل و بلبل فرش خونه!)...برای حیاط!که از اونجا مسجدو دید بزنم!(البته فقط مسجدو نه خونه ی کناریش که خیلی سردر خونشو دوس داشتم(بنایی کردن!!! تعجب) و منو یاد قدیم می انداخت!(یه 10 سالی سن دارم!)فقط مسجد!)....ای بابا دل تنگی ما هم افتاده  توی loop! از تهران دلم برای قم تنگ میشه از قم دلم برای تهران!یه کلبه ی احزان تو اتوبان قم -تهران بسازم فک کنم جواب بده! البته خب تنهایی هم نمیشه زندگی کرد نیشخند   

البته خب من دیگه نمیگم!چراکه بقول خودم!(رابطه ی ارجاع به خود!)رسما داغون شده باید خودمو تصور کنم!!

آخیــــــ ش خوب شد جلوی دهنمو گرفتم نگفتمااااااا وگرنه توی امتحانا روحیم کلی داغون بود! چشمک



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟

و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست

و غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید،
بنویسد
که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیدست؟

-------چرا عالم دنیا پر از رنج و گناه است و چرا ...




دل نوشته





  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube