۱۳٩٢/۳/٥

پاهام سر شده بود....با تمام وجودم خواستم از طرف مغزم بهش فرمان بدم که تکون بخوره...نمیخورد!....خواستم پامو دراز کنم..خورد به پایه ی میز....هیچی حالیم نشد!

یاد معلولیت افتادم....چقدر سخته.....البته انسان های محترمی که معلولیت جسمی یا ذهنی دارن،احترامشون واسه من واجبه....ولی یه لحظه احساس خاری کردم.....احساس ناتوانی بگم بهتره...

دیدی میخواد تیرش وا بشه چه درد داره نگران   وای اون لحظه یکی بیاد پاشو بزنه به پاهات! دوس داری جفت پا بری تو صورتش ابرو

 

بقول عصر یخبندان: تو هر تغییر مسخره ای تو بدنت اتفاق میوفته باید بگی!

حالا قضیه ی ماست!البته ماست سون!(قبلا گفته بودم که زندگی خرج داره و... نیشخند)



دل نوشته





  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube