۱۳٩٢/٧/٢٢

شهادت جان سوز حضرت مسلم,به تعبیر من حقیر غریب کوچه های کوفه و همچنین شهادت هانی رو به همه ی عشاق امام حسین علیه السلام تسلیت عرض می کنم.

همی گویمو گفته ام بارها:کتاب "نامیرا"رو بخونید!اگه میخواید به غربت مسلم پی ببرید.



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/٢۱

السلام علیک یا باقرالعلوم علیه السلام

:

اسم اعظم خداوند از 73 حرف تشکیل شده و آصف بن برخیا تنها یکی از آن هفتاد و سه حرف را می دانست اما با این حال توانست که به آن یک حرف تکلم کند و سرزمینهایی که بین او تا تخت بلقیس بود محو شود و خلأی بین او و آن تخت ایجاد شود و او آن تخت را بردارد و همه این امور در کمتر از چشم بهم زدنی رخ داد.

ما در نزد ما اهل بیت 72 حرف از آن 73 حرف موجود است لکن خداوند یک حرف را برای خود برگزیده است و لاحول و لاقوة إلّا بالله العلی العظیم!

حال به مغز کلام امام خمینی (ره) پی می بریم که فرمودند : “کسی جز خدای تعالی و رسول صلی الله علیه وآله و أئمه معصومین علیهم السلام مقام او را درک نکرده و نتوانند که درک کرد!"



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٧

خیلی سخته...

همه چیز این روزا برام سخت شده...

پ.ن:نمیدونم چرا اسم این پست رو گذاشتم مورچه ولی حسم گفت!شاید دلیلش این باشه که این روزا خیلی ریز شدم!!!!اما اصلا نمیتونم به جنبه ی تلاش کردن مورچه فک کنم!!!!خودمم میدونم چی هستم!تعجب



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٥

هرجا که خداباشه...میشه زندگی کرد

خدا همه جا هست....پس همه جا میشه زندگی کرد

پ.ن:زندگی کرد به این معنا که زندگی شاید نباشه(شرایط فعلیش)ولی زندگی میکنی(میسازیش)



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٥

سال روز ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها رو به همه ی بچه شیعه ها تبریک میگم.

ایشالله به حق این شب عزیز(شب دوشنبه--->که آخ جون فردا دوتا کلاس بیشتر ندارمنیشخند)

همه که دوست دارن بله,بشه بله!اونایی که باید میفهمیدن فهمیدن مگه نه؟!



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٤

هم اکنون به کمک های سبزشما نیازمندیم!(چی گفتمسوال)

کسی نیست مخابرات خونده باشه و درس کدگذاری هم پاس کرده باشه و منبع فارسی خوب هم براش سراغ داشته باشه!؟؟؟+پروژه هم اگه داشته باشه که نورعلی نور میشه!(میدونم کم توقعم دیگه چه کنیم!چشمک)

همچین کسی پیدامیشه به من کمک کنه!؟؟اصن هست؟!سوال وجودخارجی داره؟؟؟؟؟نیشخند



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٢
۱۳٩٢/٧/۱٢

عیب از ماست که هرصبح نمی بینمت

چشم بیمار شده خارشدن هم دارد

آن قدر حرف در این سینه ی ما جمع شده

این همه عقده تلمبار شدن هم دارد

از کریمان فقیران جود و کرم میخواهند

لطف بسیار طلب کار شدن هم دارد

 



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٢

جرئت می کنه کسی به خدا بگه نمی تونم؟؟؟؟

پ.ن: تیکه ای از سخنرانی حجت الاسلام انصاریان هستش که دارم گوش می کنم...خیلی جمله ی محکمی هستش!نه؟!

-آقا ما دیوونه میشیم!خدا یکاری می کنه دیوونه نشی!




دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٢

بعضی وقتا انقدر از خودم بدم میاد انقدر از خودم بدم میاد انقدر از خودم بدم میاد که فک میکنم هرچی کار غلطه بخاطر وجود منه!!!!اینطور موقعا چاقورو از دوروبر من جمع کنید دوستان بگید خب!

پ.ن:البته من بیجا بکنم اینطور موقعا دست ببرم طرف چاقو و...اگرم ببرم فقط برای میوه پوست کندنه !بگو خب!(اینو دیگه با دوستان نبودم با نفسم بودم!از خود راضی یه همچین آدمی هستم من!!!! اه!تازگیا از گفتن "من"بدم میاد....)



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱٢

چگونه میشود یا به زبان خودم بگم بهتره!چشمک چجوری میشه که آدم بخواد فک کنه حجابش ارضاش نمیکنه یعنی بسش نیست یعنی باز بگه کمه درحالیکه جز دست و صورت چیز دیگه ای پیدا نیست؟!یعنی مفهومش باطنیه؟سوال 



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱۱

هیچی بدتراز این  نیست که بخوای حرفی بزنی ولی جایی برای گفتنش نباشه!

 

پ.ن:یه وبلاگ بود که سرم درد میکردبرای دعوا و میخواستم نظربزارم ولی نظرات غیر فعال بود!!!!!!!!!!!!!!این یعنی فحش!



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/۱۱

هیشکی ندیدم تو نخت نباشه

نکنه یه وقت از تو دلم جداشه



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/٩

معصومیت ما دخترا همین بس که حیا داریم

همین بس که دم نمی آوریم از احساس خود

همین بس که وقتی هم که می آوریم(دم رو میگم)

میگن:چه پررررررررررررررررررررررو!!!!



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/٧

گاهی میگم بداخلاق تر از من هم وجود داره؟اصن هست!؟ماکه ندیدیم!

البته گاهیا!ولی خب همین گاهی کاردستمون میده نه؟



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/٥

گاهی اوقات دوس دارم برم یسر وبلاگ گردی,مخصوصا خوندن دل نوشته های مردم!این میتونه ریشه در حس کنجکاوی(اصطلاح علمیه فضولی!)داشته باشه!حالا اینش خیلی مهم نیست,مسئله ای که اهمیت داره و مهمه اینه که من به این موضوع پی بردم که ملت همه خسته ان و همه غم دارنو...شاید داریم نزدیک میشیم به چیزی که باید بشیم!یعنی این احساس که :تنها منجی اوست!خلاصه همه از وضعیت خودشون به زبان لاتی!می نالنناراحت

وقتی میخوام پست بزارم که وای دلم گرفت آخ تنهامو...میگم کی غصه نداره ولی خودمونیم وقتی مینویسی مخصوصا اگه در قالب پست باشه و دردید عموم!خیلی حال میده انگار که سنگ صبور پیدا کردیم.خدایا توکل برتو...به توکل نام اعظمت که خودم خوب میدانم چه موجود قدرنشناسی هستم!خوبه لااقل اینو میدونم نه؟!!!!خیلی ها همینم نمیدونن!پس به خودم افتخار میکنم!عینک همه ی این صغری کبری هارو گفتم تا برسم به اینجا!نیشخند این نمونه ی عینی خودشیفتگی بود که ملاحظه فرمودید!



دل نوشته
۱۳٩٢/٧/٤
۱۳٩٢/٧/۳

بعضی وقتا حس میکنم همه با من خوبن یا بهم خوبی میکنن ولی منم که به همشون بدی می کنم!آخ چه حس کوفتی ای هست این حس!آخه یکم راضی بودن هم بد نیستا!خیلی بده از خودت راضی نباشی.البته این حالت خیلی هم پایدار نیست!یهو همین آدم فرداش دیگه خدارو بنده نیست!دیدم که میگم! خره که از پل بگذره تومون یا تومان(منظورم ارز نیستا که بگی ریال و...) یا همون پارسی رو بچسبیمه خودمون یعنی شلوار! خلاصه میشه دوتا البته این دوره زمونه به دوتا هم قانع نمیشن کاش دوتا باشه!تومان دوتاشدن, فقط برای زن گرفتن نیست , فک کن من زن بگیرم!!!1%؟؟؟همون نمک خوردن نمکدون شکستن خودمون که باید در ادامش گفت:ش ش حرمت شکست!حرمت بندگی,خواری,اینکه یادت بیاد یه روزی پست بودیا یه روزی بیخود بودیا!کی بود بلندت کرد؟کی بود بهت آبرو داد؟کی بود آرومت کرد؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه ماییم!که اینیم:ابرو کلی چپ چپ هم نگاه می کنیم که چرا میگی اصن!

یه همچین آدمیزادایی هستیم ما!باحالو بیفکرو از خودراضی!



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/۳۱

زیبای من,ای تمام امیدو فخر من,ای آرامش من,ای مامن من,کجایی؟غربت برایم با تو به آبادی ام تبدیل شده بود,خطورات ذهنم با یاد تو در میرفتن!ظرفم را,پیاله ی کوچکم را پرکرده بودی و حال بسان یتیمی هستم که جزتو,جز در خانه ی تو,جای دیگر را بلد نیستم پس پرش کن!اشک هایم,سوالات ذهنو قلبم,خطورات مغزم,دست هایم,پاهایم,همه و همه سراغ تورا می گیرند!خستــــــــــــــــــــه ام!!! به معنای واقعی کلمه!خوب که فکر می کنم به ناکجا می روم!بیخیال که میشوم ازآن ناکجا تر!چه کنم؟!این مغز ناقص و این دل سیاه چه می فهمد راه چیست چاه چیست که حق انتخاب هم داشته باشد!دستم را بگیر گوشم را بکش و دعوایم کن طوری که فقط خودم باشمو خودت,و بیار در راهت!مزخرف می گویم میدانم!اما چه کنم!مزخرف نگویم چه بگویم!آب شدن لحظه ای از پس نگاه شرم آلود از پس نگاه بازگشت و ازپس سوال پس کی؟خسته ام!بغلم کن و به من آرامش ببخش.



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/۳٠

از خودم راضی نیستم!اینکه میگن از خودراضی نباشید اگر اونجوری که من مدنظرم هست چشمک تعبیر بشه خیلی هم خوبه .یسری رفتارارو توی خودم دیدم یسری احساساو...که از خودم راضی نیستم.امروز هم که کلا افتاده بودم تو آمپاس اونم نه آمپاس,آمپــــــــــــــــاس!

مگه آبریزش بینی بند میومد!ماشالله!کجا بوده اینهمه آب!اصلا گذاشتی یکمم جذب بدنم شه؟با توام آقای محترم دماغ!نمیدونم چرا احساس می کنم دماغ آقاست! اصلا اهمیت هم نداره!چیزی که مهمه اینه که من احساس خوبی ندارم و اصلا از خودم راضی نیستم و نتونستم تمرینامو حل کنم.خدایا کمک کن مرضیم خوب شه.آمین



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٩

دلم گرفته,یعنی یهو گرفت,از اونجایی که این موقع شب چاه باز کن پیدا نمیشه و منم عادت دارم هر تغییرمسخره ای که توی بدنم اتفاق میوفته رو گزارش بدم,گفتم که گفته باشم.

یسری چیزا امشب خستم کرد و به نوعی دپسرده.میدونم خدای من,خالق من,اوستای من,میدونم که نباید شرایطمو غر بزنم ولی تو هم میدونی!



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٦

وای چقدر بد بود امروز!اون از وضع تربیت اونم از کارگاه!اینم از کدگذاری!فول تا 5 داره نگه میداره یکی نیست محض رضای خدا و دل ما چشمک بگه:خسته نباشید استاد! درسو که نفهمیدم زیادهم که نگه میداری باور کن استاد ضررش از سودش بیشتره!

بیشتر درسای این ترمم ذهنیه!انتزاعیه!خدا بهم رحم کنه! یعنی میشه بیوفتن رو غلتک؟!

الان که قیافم اینطوریه:ناراحت وگریه امیدوارم روزی برسه که اینطوری بشم:لبخند



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٦

دیشب یه لحظه با دیدن عکست روی صفحه ای از یه مجله, دوباره یادت افتادم.اما عمیق تر,دقیق تر,بطوری که منو واداشت که درموردت search کنم و علی رغم تمایلم به خوندن مطالب طولانی,خاطراتی از تورا بخونم.جاویدالاثر! راستش را بخواهی یا اگر مایه ی شرمندگی نباشد دقیقه دقیق معنیشو نمیدونم باید بپرسم!اینکه کلا اثری ازت نیست یا شهید شدی ولی جسمت پیدا نشده.وای که اگه معنای اولی درست باشد کلی میسوزم کلی غصه می خورم.از بیخیالی از بی تفاوتی از اینکه دیگه بیخیالت شدیم اینکه من باید در سن 22 تازه بفهمم اینکه فقط اسمت میاد روی یه لشگر یا یه گروه بسیج و میگن یادت رو زنده نگه داشتیم!



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٥

 

 

میلادت مبارک ای شاه خراسان.یبار بیشتر نتونستم بیام,اون یبار هم چه ماجراهایی پیش اومد برامنیشخند.....میدونم از اون موقع تا این موقع که دارم تایپ می کنم خیلی چیزا تغییر کرده ولی باز یه نظر,یه نظر!بطلب خواهش می کنمنگران  قول میدم بچه ی خوبی باشم.خیلی دوستت دارم یا ضامن آهو...پیش خدا منو هم ضمانت می کنی؟



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٤

خیلی بده که همش حسرت گذشته رو بخوری ,خیلی بده که همش برای خودت یجور دیگه تصور کنی که الان نیستی ,خیلی بده از زمان حالت چیزی گیرت نیاد,خیلی بده که من هی میگم خیلی بده!یجایی تو زندگی ما آدما هست,یجا که یعنی یجاهایی,که نمی تونی دووووووور بزنی!باید مستقیییییییییییییییییییم بری جلو!ببینی چی میشه.خوشبختانه راهای زندگی اینطورین که همیشه مستقیم نیستن بالاخره یکم جلوتر یه دور برگردون نصب شده,نه؟!به این امید میرم!اگه راه بد باشه که دور برگردون حکم توبه داره و اگه راه خوب باشه ,حکم جبران!

خدایا جبران کردن را قسمتم کن.



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢۳

خیلی سخته..خیلی!وقتی بفهمی رو آب بوده...وقتی بیشتر بفهمی گول خوردی!!!وقتی بیشتر بفهمی که احمق پنداشتنت!وقتی بیشتر افسوس بخوری وقتی بیشتر به روت آورده بشه وقتی نتونی فرار کنی وقتی راه فرار نباشه,نمیدونم شاید هم هست ,هست اما من هنوز گیرم!نمیدونم چطور نمیدونم چجور بخوام نمیدونم به کی بگم ازت بخواد نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چی بخوام!نمیدونم حس احمقانه ی پوشی و تنهایی رو چیکار کنم نمی دونم صدای زنده ی تورو چیکار کنم!صدایی که امواجش پشت سرهم داره میره تو ذهنم...تو قلبم!تو به خدا میگی؟



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/٢٢

روز پنج شنبه یعنی همین دوروز پیش!با دوتا از هم اتاقیا رفتیم گلزار شهدا...یه تجربه ی جدید...مث بچه ای که مامانش چند وقت ازش دور بوده و وقتی میبینتش فقط بغض می کنه یا شاید هم قهر می کنه یا شاید هم طاقچه بالا میزاره بودم! خنثی

زمانی که میرفتیم:نگران

زمانی که برمی گشتیم:خنده واین از خصوصیات بارز سرمزار رفتنه!البته این حالتخنده بیشتر زمانی رخ داده که دوست اولی در یک مترو و دوست دومی در مترو ای دیگر و من منتظر مترو در ایستگاه ای بودم!یعنی هرکدوممون یه گوشه!فک کن!!!!!از خود راضی یعنی جاموندیم از هم! سوار مترو شدیم فهمیدیم اشتباهی سوار شدیم.گفتم کاش در باز بشه!یهو باز شد!من پریدم بیرون!دوست دومی موند لای در!و دوست اولی نتونست بیاد! و این شد که از هم جدا موندیم شاید به مدت 20 دقیقه.ولی روزی بوداااااا!دیدمو رفتم که میگم!پیشنهاد می کنم امتحان کنید البته منظورم سر مزار رفتنه نه مترو سواری! یسری عکس گرفتم که خالی از لطف نیست که اینجا آورده بشن ولی بین این سه عکس خبری از دلدار نیست که  باید فیلمی که برای اولین بار مزارش رو دیدم در پستی جدا بزارم...به امید آن پست!



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/۱٩

رنگ تعلق است و بی رنگی در نفی تعلقات...

کاش احساس خوبه,همیشه بود...کاش یکم فقط یکم تحویلم میگرفتی.کاش یکم آدم حسابی منو میدونستی فقط یکم!میدونم که جنبشو ندارمو زود پسر خاله میشمو دیگه نمیشه جمعم کرد.ولی خب :

انسان تغییر میکنه

+ من انسانم

____________________

پس من تغییر میکنم!

خب بده بعد جنبشم بده!نمیشه؟!خجالت



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/۱٩

بیا با من مدارا کن 

که من مجنونمو مستم

اگر از عاشقی پرسی

بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن 

که دل غمگین و جان خستم

بیا از غم شکایت کن

که من هم درد تو هستم

بیا شکوه از دل کن

که من نازک دلی خستم

جدایی را حکایت کن

که من زخمی آن هستم



دل نوشته
۱۳٩٢/٦/۱٦

آمدی جانم به قربانت ولی اینطور چرا؟!

شروع ترم 92-93-خوابگاه بسطامی-اتاق 8 نفره

یکم سخته،یکم جدیده ولی نمیدونم غر بزنم یا نزنم !نیشخند

همین دوماهو خورده ای پیش بود که حرف از جدایی و پایان ترم 6 میزدم و اینکه چقدر سخته! ولی گذشت و الان قدر اون اتاقو اون سوییتو خلاصه اون خوابگاه رو میدونم! چقدرم واقعا غر نزدم!اصن مگه میشه حرفی بدون غر توی دنیا باشه! ؟سوال

ولی خب بودن دوستان،کسایی که تلخی دوری از خانواده با بودنشان جبران میشه،میتونه این یسال رو هم به خاطره تبدیل کنه.بسم الله!خدایا توکل بر تو!این ترم رو هم با نام و یاد تو شروع میکنم.

شروع ترم مصادف شده با روز دختر و میلاد حضرت معصومه(س)،به به عجب روزی.سالی که نکوست از بهارش پیداست لبخند



دل نوشته
۱۳٩٢/٥/٢۳

دیروز روزی بود که مسلم بن عقیل به کوفه رسید...وای !ای وای!نمیدونم چی بگم!ای وای از کوفیان...خدایا من را در اطاعت از امامم یاری کن تا مبادا ندانسته همانند کوفیان باشم...آمین.



دل نوشته
۱۳٩٢/٥/٤

چهارشنبه سالروز حرکت مسلم به سمت کوفه بود....ما که میدونیم ....کاش مرغابی میشدم مثل همون مرغابی هایی که جلوی پای علی علیه السلام را سد کردن تا به مسجد نرن...کاش من هم می توانستم این کار را کنم که مسلم به کوفه نرود.......مهره ی گم شده در لابه لای روزهای ماه رمضان...بوی روزهای ماه محرم را استشمام می کند!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٩

کلا مسلمونا به توکل که اعتقاد دارن ولی امروز خیلی دلم آروم میشد حتی وقتی یاد کلمه ی توکل میوفتادم نه یاد معنیش!حتی همین که فونتشو جلوی چشمام تصور کنم..البته نوع فونتش یادم نیست نمیدونم بی نازنین بود یا نمیدونم چی بود!....یه فونتی بود دیگه !گیر دادیا!!!!(مهره ی گم شده در خودش گم شده!و امتحانا بهش فشار آورده نمیدونه چی میگه شما ببخشید!چشمک)



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٧

یه شبی از شبای خوابگاه!...نمیدونم چی شد چی نشد که بحث کشید به بازی کردن بچه های منو دوستم!..در ادامه ی بحث به تعداد بچه ها پرداختیم!نیشخند    جالبه بدونید من فرداش امتحان داشتم و اصلا هم وقت نداشتم!!!!!...یکی گفت چهارتا!یکی دوتا و یکی دیگه:

تربیت سخته!

دیگری:خدا کمک میکنه!

همونی که گفتم یکی دیگه:یعنی تا اون موقع امام زمان میخواد نیاد!؟وای نگو توروخدا! من میخوام تربیت بچه هامو بسپارم به امام زمان!

اینجا بود که افتادم به فحش دادن!منتها به نفسم!منتظر

:

یکم شرم یکم خجالت!...وقتی داشتی با مسخره بازی درمورد اون عکسی میگفتی که سرشو گذاشته رو پاهاشو داره گریه میکنه....میگفتی توی جمکران...رسما داشتی اینو تصور میکردی که هنوزم که هنوز است یوسف گم گشده به کنعان برنگشته غم نخور!!!!!غم که چه عرض کنم!عین خیالتم نیست!..هر برنامه ای برای آیندت داری...اگه خیلی مثبت و شیک و مذهبی بخوای عمل کنی میگی برای ظهور فلان برای جمکران فلان!یعنی خدایی نکرده یه وقت به ذهن ناقصت خطور نکنه که امامی هم اومده باشه هاااااااااا!!!!رسما داری خودت زمان ظهور رو به عقب میندازی! ای بی عرضه! ای نادون! یکم شرم کن!...دیگه حق  نداری بگی پس کی می آیی!...هروقت معنی حرفتو فهمیدی اون موقع!افتاد؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٧

وقتی تو خوابگاهم مستقلم...فقط پول رو خودم در نمیارم(یعنی از کیسه ی خلیفه هستش)دیگه همه ی کارامو باید خودم بکنم....وقتی میرم خونه فقط کارای شخصیمو خودم انجام میدم...یعنی کاملا وابسته! و در خوابگاه کاملا مستفل! و وقتی این دوحالت رو بخوای باهم داشته باشی چی میشه؟؟؟؟سوال

کاملا مستقل+کاملا وابسته=باید بگم یجورایی نصفه نیمه

اینجور بودن آدمو اذیت میکنه ...وقتی میری اون وری دلت برای این ور تنگ میشه و وقتی میای اینوری دلت برای اونوریا تنگ میشه!نگران

از همین الان که قراره سه روز دیگه این ترمم تموم بشه زانوی غم بغل گرفتم!...دلم برای همه چیز تنگ میشه...چون شاید ترم دیگه این خوابگاه نباشم....دیگه بدتر!خنثی

اینجا از اون جاهایی هستش که نمیشه هم خدارو خواست هم خرمارو!چقدر بد!نه؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٥

ظهری خواب بودم...از لبخند زدن خودم از خواب ‍پریدم...دقیق نمی تونم بگم خوابم چی بودنیشخند البته نه اینکه نخوام!نه!!!!!!!!!!یعنی اگه بخوام تعریف کنم احتمالا به عقل من شک می کنید که لبخند کجای کار بود!!خلاصه ی کلام اینکه بعدش حس خوبی  داشتم...از اونجایی که باید هرتغییرمسخره ای در من میوفته رو گزارش بدم..این بود که عزممو راسخ کردم تا پست بزارم!!چشمک البته پست نه نظر!(خانم شیرزاد یادتونه؟)آخه اینارو این چند وقته باهم قاطی میکردم!نمیدونم خواب پسرخالم بود یا احمدی روشن!!اخه اینا یجورایی شبیه همن!احمدی روشن که قبلش صبحی عکسشو دیده بودم...پس خیلی شاهکار نبوده که خوابشو دیدم و پسرخالمم که صحبتش بود البته توی ذهنم!پس اونم شاهکار نبوده!........یه جورایی عروسی بود...حسم میگه یزد هم بود!البته اینم شاهکار نیست!چون صبحی مامانم میگفت برادرم احتمالا برای گذروندن اجباری بره یزد!...ولی خب همه ی اینا  میتونه شاهکار هم باشه نیشخند....فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نیشخند

اگرم نباشه..همین که حالمو جا آورد شکرت خدا..خیلی دوستت دارم...خیلی.ولی بلد نیستم بگم!بلد نیستم اثبات کنم!همش سوتی همش ...



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٤

خواستم اینجا کلی چیز بنویسم ولی الان یه غول روی پاهام نشسته که فک میکنه خیلی کوچیکه برای همین منصرف شدم بعدا به خودت میگمچشمک



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۳

کی میام؟...اصلا میام؟؟...مگه توخواب!....وقتی سوار اتوبوسمو داریم از تهران خارج میشیم...عکس شماها رو درودیوار خیلی غریبه انگار عادت شده وچند وقته خیلی حرص میخورم...اصلا نباشه بهتر از اینه که باشه و انگار نه انگار...البته خب شایدم من نمیبینم...

خسته شدم...به کی بگم!چجور بگم!دوس دارم داد بزنم..دوس داشتم پر در میاوردمو الان میومدم....خسته شدم...خسته شدم از اینه همه عکس جمع کردن....من خیلی بدبختم و عامل اصلیش خودمم.

به هرکی بگم میخنده!..خسته شدم از این همه غربت...خسته شدم از حسرت...خسته شدم.

خسته شدم از تصور!از خیال!از نرسیدن!خسته شدم از تظاهر...خسته شدم از بی عرضگی..از بی مصرفی...از شرمنده شدن....خسته شدم از خسته شدن!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۳

چقدر کیف داره خلبان باشی...اونم ازنوع جنگیش!!!یاد فیلم شوق پرواز افتادم...خیلی قشنگ بود...آن کس که تورا شناخت جان را چه کند...فرزندوعیال و خانمان را چه کند...عاشقتم!...هی ی ی ی ی  !این همون آهه!بخاطر جواب search ای که الان تو وجود خودم کردم!

دیدی میری search کنی اگه چیزی پیدا نکنه میگه:نتیجه ای یافت نشد! الان همون شد!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۳

جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق  آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.

جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.

رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟

 

یعنی ادبیات سخنت تو حلقم!فکر قلب مارو نکردی!تو چنگ زدی به ریسمان خدا و داری میری بالا...داری میری که چه عرض کنم رفتی رسیدی اون بالا!حالا ما این پایین با نوشته هات!!!!! چی فکر کردی درمورد من!؟...اگه سعادت خوندنشون رو داری میدی لااقل فهم رو هم توی header اش قرار بده!!....حسم به امام رو تو به وجود آوردی...مدیونتم!ولی ادای این دین سخته!!...نمیشه از زیرش در برم؟.....نه مث اینکه نمیشه!غلط کردم!

بعضی وقتا حس میکنم استخونای دور قفسه ی سینم داره کش میاد!یچیزی اون پشت هست که اون تو خیلی براش کوچیکه....آخرش میترکه نه؟؟؟؟اینطوری چطوره؟خوبه؟!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱۱

 

من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٠

عنوان post!!! همه چیرو میگه!هیچی دیگه همین! pas یباره بگو من هیچی ننویسم دیگه! نه جان من بیا بگو!!!!!!!عجبا!

میخواستم بگم:

دلم برای معصومیت گذشتم تنگ شده...یادش بخیر بچه که بودیم چقدر دوس داشتم بشم ۲۰ ساله! بشم جوون!...اما حالا دارم از بچگیم یاد میکنم!

اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱٠

نمیدونم حقشو دارم یا نه!ولی یجورایی این چندوقته ازدرون خورد شدم!!منتها صدای خورد شدن رو کسی نشنید...وگرنه انقدربامرام دوروبرم هستن که یاریم بدن....شاید یه نوع حال گیری بود از طرف تو...ولی توصحت این موضوع هم شک دارم...توبعد از بخشش اهل حالگیری نیستی!هستی؟نه!نیستی!

شاید اولین دل شکستنی بود توی عمرم که حق غر زدن نداشتم...دل شکستگی که کلا ناراحتی..ولی آیا اما حقم نیست؟...شاید...ولی آخه بقول دوستم نوموخواااااااام...جالبه!غر زدم! چقدر رو دارم من!نه؟؟؟



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٩

جمع کثیری از دوستان!!(دیدی بچه ها عدد ۲ رو غول میدونن!حکایت ماست!البته ماست سون!من همیشه از این کوچیکاش میگیرم!!!!)طی یسری از اقدامتی  که از سوی من صورت گرفته... بهم میگن بولدوزر! یکی از اون کثیر دوستان!در ادامش گفت :تخریب چی!

وای که چقدر دوس دارم!کلا از این صفتا خوشم میاد!عکس profile (هرچی خواستم بنویسم که توش p  نداشته باشه نشد!ناراحت)laptop ام رو هم تخریب چی گذاشتم! خلاصه دوست کلمه ای گفت و مارا به عوالم رویای گم شده در کوچه pas کوچه های! شیارهای  مغزم فرستاد.دیدی میگن فلانی رو فرستادن دنبال نخود سیاه برای اینکه بره و برنگرده یا دیربرگرده؟؟؟

حکایت ماست منتها مارو دنبال نخود سیاه نفرستادن!نخود سیاه رو دنبال ...!!! (خودمم نمیدونم چی...ولی میدونم نخود سیاه نیست!)فرستادن.



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٩

آن روزها که محرم بود...محرم ۱۳۹۱...بهترین روزهای عمرم!...بهترین جهتگیری فکری رو توی اون روزها داشتم...حتی یادش انقدری بهم آرامش میده که آه باید بکشم بخاطر اینکه الان دیگه اون جهتگیری رو حداقل به اون شدت..دیگه ندارم.خیلی تو.. بود!منظورم toopبود!

خدایا زندگی بدون p نمیشه!!!!!!نمیدونستم انقدرکاربرد داره برام!!!!!

شبا که میرفتم هییت دانشگاه هنر..به خودم میگفتم تا درستو تموم نکنی حق نداری بری!امام حسین تورو میخواد چیکار وقتی وظیفتو انجام نمیدی....خیلی حال میداد اون طرز تفکر...اما الان...لامصب یادم میره!آخه من چیبگم به این نفسی که بد تربیتش کردم!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٧

همینجارو +

همین گوشه ی دنیارو+

همین دل تنگی +

دل واپسی هارو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همینارو توی قلبت نگه دار ــــــــ>خودت رو دست این کابوس نسپارو

به من برگرد!

چه برگشتنی! میدونم خدا از مهربونی و لطفت بود که به روم نیاوردی ولی جاداشت بگی:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا جرا! و من با تمام پرروییم:

آمدم دستم بگیری! نگران



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٦

 تاپ تاپ دلم....لرزه به جانم انداخته است....

چه خوش است آنکه سرخوش است....

ذهنم برای دلم تورا یاد آوری می کند..."یاد خدا آرامش بخش دل هاست"

دستمانم می نویسند به شوق رسیدن دل.... به قراردل

زبانم...."استغفرالله" را می گوید....تا دلم آرام گیرد

.

.

همه ی اعضا دست به دست هم داده اند تا تو آرام گیری....چه بی معرفت!

لااقل برای ظاهر سازی هم که شده ثانیه ای آرام گیر!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٥

... یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً....
(فرازی از دعای ماه رجب)
کلا که دعای ماه رجب ماروکشته!(البته دلیل قتل بنابه گفته ی کارشناسان "خاطرخواهی"
بوده)ولی این یه جملش یه طرف...بقیه یطرف دیگه!
به کسی که چیزی ازش نخواد و حتی نشناستش هم می بخشه....این ته معرفته!باید
بگم خدا تو دیگه کی هستی !بابا ایول داری!اصلا تهشی!

قلب...البته من منظورم تعریف بود...(الان سنگ میشم!خدا میگه باهمه شوخی با منم شوخی نیشخند)....خدایا هرچی ازت نمیخوام ولی به صلاحمه(عجب آدمی هستما!)...تو به من ببخش....همه باهم:آمیــــــــــــــــــ ن!

 



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٥

پاهام سر شده بود....با تمام وجودم خواستم از طرف مغزم بهش فرمان بدم که تکون بخوره...نمیخورد!....خواستم پامو دراز کنم..خورد به پایه ی میز....هیچی حالیم نشد!

یاد معلولیت افتادم....چقدر سخته.....البته انسان های محترمی که معلولیت جسمی یا ذهنی دارن،احترامشون واسه من واجبه....ولی یه لحظه احساس خاری کردم.....احساس ناتوانی بگم بهتره...

دیدی میخواد تیرش وا بشه چه درد داره نگران   وای اون لحظه یکی بیاد پاشو بزنه به پاهات! دوس داری جفت پا بری تو صورتش ابرو

 

بقول عصر یخبندان: تو هر تغییر مسخره ای تو بدنت اتفاق میوفته باید بگی!

حالا قضیه ی ماست!البته ماست سون!(قبلا گفته بودم که زندگی خرج داره و... نیشخند)



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/٤

دیگه براش مهم نبودن...حتی دوست نداشت بهشون سلام کنه...چادرش رو بیشتر به خودش نزدیک کرد...همه ی اینها همون لحظه  اتفاق افتاده بود یعنی اصلا از قبل هیچ برنامه ای براشون نداشت....تنها یه فکر،یه خواسته،یه صیغه،یه مراسم و ورود یه نفردیگه به زندگیش باعث این تغییرات شده بود....

دقت کردید!خودمونو میکشیم اونی بشیم که خدا میخواد...ولی نمیشه که!من موندم این ا- ز-د- و - ا - جخجالت لامصب چیه که بطور اتوماتیک همه چیزو جور میکنه!یعنی قبلا که جون میکندی؟!حالا کافیه اراده کنی حی و حاضر برات خوبی ریخته!الکی نمیگمااااا ..دیدم که میگم چشمک

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است(شاعرش:مهره ای گم در کتاب های فارسی دوران دبیرستان!)...میگفت:از الان وفادار باشیم!...بقولی از الان خودت رو یه متاهل تصور کن تعجب...فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!! نیشخند البته حد تصوراتتم بدوناااااا...پس فردا نیای بگی من باید تصوراتمو واقعیت ببخشم از ما یه شوی بخوای!!!(اگه جایی رو میشناختی از این کارا میکردن مارو هم خبر کن نیشخند)....خلاصه اینم یه روشه برای با حیا شدن...برای با عفت شدن...حالا که زبون خوش سرمون نمیشه...با زبون بی زبونی به خودمون حالی می کنیم!....بسم الله...

آهای عمو!....گفتم حد خیالاتتو بدون! کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از خود راضی



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

من این جا بس دلم تنگ است....و هرسازی که میبینم خوش آهنگ است

نمیدونم درست نوشتم یا نه...ولی داشت وسایلشو جمع میکردو اینو میخوند که شنیدم و در حالی که داشتم روی چرک نویس قضیه های مبانی ماتریس رو برای خودم آنالیز می کردم(و از شما چه پنهان هزار تا علامت سوال در سرم!)هر چه را که از زبان دوست شنیدم بر روی کاغذ آوردم.

این چند روزه که بارون میومد از توی خوابگاه و از پشت پنجره هایی که توری بر روی آن نصب شده بود...شاهد بارش باران اون هم به صورت صوتی و نه تصویری(چرا که از پشت این تورا که در مواقع دل تنگی برات حکم قفس رو داره...نمیشه قطره های به ظرافت قطرات باران را دید!)بودیم...ولی امروز که برای خرید کادوی روزمادر و پدرش بیرون رفته بودیم...بارون رو نه تنها تصویری دیدیم بلکه لمسش کردیم و موش شدیم برگشتیم!کیف داشت! اما یکم نظرم در مورد ظرافت قطرات بارون داشت کم کم عوض میشد!چرا که قطره که چه عرض کنم! اندازه پاک کن وزن داشت!منظورم این پاک کن آبیا یا مشکیا که جنسشم خوب هستااااا..اونا رو میگم!(راستش زندگی دانشجویی خرج داره و دیگه پول گرفتیم تبلیغ می کنیم دیگه!)...یه چندتومنی پول خرج کردیمو اومدیم!و  حالمون هم جا اومد!..نمیدونم لامصب چه ارتباطیه بین پول خرج کردن و سرحال شدن!موندم این ارتباط توی این گرونی هم به قوت خودش پابرجاست!....حالا زیر بارون داریم میایم!هردو توی فکر....منکه کلا تو فکر درسو برنامه ی درسی ای که برای فردام چیده بودم ،به سر میبردم نیشخند البته این آدمک جهت فاصله انداختن بین کاراکترای متن منه و اصلا منظورم این نیست که خالی می بندم و   بالعکس در رویاهای خودم بودم! اما دوستمو که نگاه کردم...لبخندی به لب داشت! گفتم شاید اونم مث من فکر برنامه ی درسیش هست و احتمالا پیش بینی کرده که موفق میشه و یه لبخندی هم روی لبانش آمده...اما دیدم که نه!....

سر خوش آن دل که از آن آگـــــــــاه است!    خلاصه ما هم که سرخوووووووش....پس از آن دل وامونده آگاهیم!.....و از اونجایی که اصلا تو مرام مانیست که جلوی پیشرفت جوونا علی الخصوص توی ازدواج و سنت پیامبر(ص)رو بگیریم...چیزی نگفتم و اجازه دادم لبخند جای خودشو به خنده بده!....خنده ای که باعث شیرین تر شدن اون لحظات و خطور ایده ی خالی بندی در این پست رو در ذهن من تداعی می کرد!



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

خوب نیست آدم به دل تنگی های خودش دامن بزنه...مخصوصا با نوشتن!چون وقتی می نویسی که دلم تنگه و...اگه دل تنگیت برای امور معنوی و..باشه که هیچی ولی اگه در مورد همین زندگی روزمره باشه که هیچی!(یعنی رسما خودتو نابود شده تصورکن!)..با این جمله ای که نوشتم(جمله که چه عرض کنم روضه!)یعنی رسما یه دست گذاشتم جلوی دهنم و خیلی شیک به خودم دارم توهین میکنم!...چون قرار بود بگم که :

دلم برای قم تنگ شده.....برای بیکاری هام توی خونه!...برای بیکاری هام توی خونه که بعدش دلم برای دانشگاه تنگ میشد!(یه نوع خود آزاری از نوع مهره ی گم شده در گل و بلبل فرش خونه!)...برای حیاط!که از اونجا مسجدو دید بزنم!(البته فقط مسجدو نه خونه ی کناریش که خیلی سردر خونشو دوس داشتم(بنایی کردن!!! تعجب) و منو یاد قدیم می انداخت!(یه 10 سالی سن دارم!)فقط مسجد!)....ای بابا دل تنگی ما هم افتاده  توی loop! از تهران دلم برای قم تنگ میشه از قم دلم برای تهران!یه کلبه ی احزان تو اتوبان قم -تهران بسازم فک کنم جواب بده! البته خب تنهایی هم نمیشه زندگی کرد نیشخند   

البته خب من دیگه نمیگم!چراکه بقول خودم!(رابطه ی ارجاع به خود!)رسما داغون شده باید خودمو تصور کنم!!

آخیــــــ ش خوب شد جلوی دهنمو گرفتم نگفتمااااااا وگرنه توی امتحانا روحیم کلی داغون بود! چشمک



دل نوشته
۱۳٩٢/۳/۱

دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟

و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست

و غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید،
بنویسد
که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه‌ی احزان به گلستان نرسیدست؟

-------چرا عالم دنیا پر از رنج و گناه است و چرا ...




دل نوشته
۱۳٩٢/٢/۳۱

این دستات منو کشته!

..قدر این دستارو ندونستن!وقتی دیگه نای نوشتن نداشت...تازه تقدیرکردن ها شروع شد!

تو منو با همین دستات عاشق کردی....این دستا الان هم داره می نویسه....همین اثر نوشته های قبلیت کار نوشتن الان رو میکنه....



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/۳۱

میدونم بی معرفتم در حد n! اومدم ولی نیومدم!

یعنی برم؟...هیچی نگم از دلتنگی و....!به من میگی بی معرفت؟!

باشه..هیچی نمیگم!ولی من دوستت دارم.



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/۳۱

یه استادی داریم ،میگه گوشام خیلی تیزه!یبار که اومده تو سالن...شنیده بچه ها گفتن فلانی تو کلاس دلقک بازی زیاد در میاره....میگفت بچه ها! من برای اینکه حال و هوای کلاس عوض بشه این کارارو میکنم..وگرنه باور کنید من دلقک نیستم!...اتفاقا اگه بخوام جدی بشم...(اوه اوه میدونم چطور میشه!)میتونم یکاری کنم که کلاستون معلق بمونه!(منظورش رو هوا!)...سرکلاس نیام!

.

.

الان که فک میکنم میبینم بنده خدا راست میگه ها!آدم نمیدونم چکار کنه!هرکار کنی یچیز میگن!....همون خودمون باشیم بهتره!آخه لامصب نمی زارن خودتم باشی! یکار میکنن به خودتم شک کنی! باور کن!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٩

ببخشید....من بی  عرضگی کردم....تمام تلاشمو خداییش نکردم....به نوعی ماست مالی! ولی آخه خدا اونم سخت میگیره! دیگه مفهومو بگیر دیگه! خواهش میکنم خدا منو ببخش....من قرار بود یه کاری کنم...خوردم به پیسی! وای اگه بخوام از صبح تا الان که 11:26 AM هستش ایراد بگیرمو خلاصه لوامه رو بندازم به جون خودم!..(در واقع خودمو بندازم به جون خودم!....یه نوع خود آزاری!)...صدتا ایراد داشته کارام...

آخه آدم عاقل میرفتی باهاش صحبت میکردی تا بلکه دلت آروم بشه....مثلا چی میگفت؟! میگفت خب باید دقیق بنویسید....بعد منم میگفتم استاد!!!! نگران

اونم یه لبخند عاقل اندر سفیهانه می زدو سرشو تکون میداد! اینطوری میشد که من آروم میشدم!....خدایا ببخشید نمرم کم شد...آقای مصطفی....آقای سید مرتضی....اووووووووووه کلی آقا باید ردیف کنم اینجا تا بگم ببخشید.....ببخشید که اظهار علاقه میکنم ببخشید که با شما روحیه می گیرم ولی عمل نمیکنم....ببخشید آدم نشدم! آخه سخته حوا ،آدم بشه!

باشه چشم!میدونم که الان شبکه رو پیچوندم تا بیام خوابگاه SQlبخونم! ولی خب دلم آروم میشه بنویسم...غر بزنم....خلاصه خودمو میام اینجا دعوا میکنمو میرم!شما که انقدر مهربونید ...با این کارام بازم محبتتون رو از دلم بیرون نمیکنید...خداروشکر!

آخیش!رسیدم به جایی که میخواستم!اینکه گفتم خداروشکر! خداییش خیلی سخته گفتنش!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٩

دلم به حال دلم سوخت....

زمانی که...لال شدم در دفاع از تو...

زمانی که...لال شدم از گفتن از تو...

زمانی که....مچاله شدم در دستان تو...

زمانی که....دو قدم فاصله بود بین من و تو...



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢۸

حق با اون بود...خب بابا مشکوک نظر نزارید!اونم وقتی ما داریم مسائل رو کالبدشکافی می کنیم!!!

به کاکتوس بودن توهین کرد!چه اهمیتی داره...اون از ماهیت این اسم خبر نداره! خواستم بنویسم کاکتوس اسمی هست که تو برای نوشته های طنزت استفاده می کردی و من که به زبان ناتوان خودم دوستت دارم....کاکتوس کال رو برای خودم انتخاب کردم....ولی گفتم یچیزی میگه ربطش میده به تو و شهادت ....اون موقع از درون آتیش می گرفتم....من تحملشو ندارم!!!! ندارم باور کن! تو اعتقاد منی و فک نمیکنم بنی بشری باشه که توهین به اعتقاداتشو دوس داشته باشه ...

نوشته های یه دلقکو لطفا دلقکانه بخوانید....لطفا!

 



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢۸

سوختن بقای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند

------

به راه افتادم.....در سفری که پایانش را هم می دانستم و هم نمی دانستم

با همسفری که اورا هم می شناختم و هم نمی شناختم

می دانستم که همه ی ما مسافریم...

به راه افتادم

دست تقدیر مرا با پای اختیار می برد

و همسفرم را نیز در مسیری که تا ابدیت امتداد یافته بود...

نوشته هاتو وقتی میخونم میرماااااااا....نمیدونم چجور عاشقی هستم که شبیه معشوق نیست!ولی باز میگم:

من عاشقم!....ماشالله رو که نیست!بقول استاد پناهیان سنگ پای یه شهریه!

دیگه چیکار کنم!اینو نگم چی بگم!چجوری این دلو رام کنم!چجوری؟؟؟؟ بده دارم تابلوهای راهنمایی رانندگی براش تعریف می کنم؟ نکنه آسیدمرتضی دوس ندرای من اینطوری آویزونت باشم؟؟؟؟ تو استاد منی!یه شاگرد چطور میتونه حب استادی که درسشو خوب یاد گرفته رو در دلش نداشته باشه؟؟؟تو بگو چطور آخه!

 

 



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢۸

دختر وارد کلاس شد...مانتوش یکم کوتاه بودو میشه گفت با شلوار تنگی که پوشیده بود...جلب توجه میکرد....نگاه استاد را دیدم که بر پاهایش افتاد...از شرم سرم را پایین انداختم و دوس داشتم داد بزنم بگم استاد... جان من نگاه نکن!روی تو یکی خیلی حسابا باز میشه...جان من این فکر مثبتی که از تو،توی ذهنمه...خراب نکن....حرف خنده داری به خیال خودش زد(استاد رو میگم)منم لبخندی روی لبم اومد ولی صدای خنده ی یکی از دخترا بلندتر بودکه استاد زیر چشمی نگاهش کرد...گویا میخواست تایید خنده دار بودن حرفش را با دیدن خنده ی آن دختر بگیرد...و لبخندی هم بر لبان خودش بود...وای استاد شما هم؟...خواهش میکنم به احترام احساس  خوب دانشجویان نسبت به خودتون ، جلوی خودتون رو بگیرد حتی اگر خدایی نکرده شما هم جزو آره ها!هستید....خواهشا!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٧

صدای کلیپی که تویه وبلاگی دیده بودم میاد

دوستم داره گوشش میکنه...گویا خیلی دوسش داره نیشخند

البته منظورم کلیپه!اصلا منظورم صاحب وبلاگ نیست! عینک

از شوخی که بگذریم......دلم هواتو کرد.....هوای حرمت....برای بار دومم که شده بطلب....نزار با یبار زیارتت اومدن و اونم چه زیارتی!بی اخلاص و رو هوا!از دنیا برم....ازت یه خواهش دارم....یبار دیگه بطلب بعد....

بعدش ببین میتونی کاری کنی که یکاری کنم که یکاری کنن که شهید شم!؟

دوست دارم برم ولی نه اینطوری....رفتن شعار نیست...یه خواستست که گاهی دلمو هوایی میکنه...هرچند که از ماهیتش بی خبرم.



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٧

من سرخوشم...انقدری که وقتی مسخرم کنی بهمراهت میخندم...انقدری که وقتی سوتی میدم اول خودم میخندم...من این سرخوشی را دوس دارم...اما تو!فکری که رنگت سیاه...نوعت خفاش...و بویت،بوی سطل آشغال را میده!خواهشا به مانند مگس دور من ویز ویز نکن! تو نمیفهمی تغییر یعنی چی؟! تو نمیفهمی بازگشت رو؟! تو اصلا نمی فهمی! تو خودت را به زدی به نفهمی و روی اعصاب من ویــــــــــــــــــــــــ راژ میری که مثلا چیبشه! چیرو میخوای ثابت کنی!آخه نفهم!بفهم! دیگه باید با تو چجور بود! دیگه یکم ....وای خدا منو پیش خودت نگه دار....منکه همش مث کش شلوار در میرم ولی تو منو نگه دار! من بلد نیستم خودمو نگه دارم عشق من.



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٧

خدا خاصیت دستاش اینــــــــــــــــــــــــــــــه که بی اندازه می تونه ببخشه

درست وقتی بلندم کردی از جا

                                           که از چشم همه افتاده بودم



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٧

احساس دلهره می کنم....دلم تنگه....دلم تنگ نیست!خودم نمیدونم  با خودم چن چندم!

دوست داشتم الان یجا بودم که کلی آرامش بهم میداد....کنار ساحل،نسیم بیاد،دریا آروم باشه...یه تخته سنگ هم کنارش باشه تا روش بشینم....

جنگل....تا با صدای پرنده های مختلفی که میشنوم...ترسی توی دلم بیوفته که دلهرم یادم بره و عاشق زندگیم بشم...

حرم...حرم یه معصوم....تا وقتی که صدای جمعیت میپیچه توی گوشم....وجودم گرم بشه..طوری که دلم بخواد همونجا بخوابم و آرزوم اینه که تو خواب ببینمش...

جنوب....فکه...شلمچه....جاهایی که فقط اسمشون رو شنیدم...جاهایی که اجازه ی ورود ندارم...برای من تابلوی ورود ممنوع نصب شده....یاد عکست که میوفتم که دوتا انگشتت آوردی جلو به معنای پیروزی...گرما رو تو وجودم احساس میکنم....دوست ندارم عکستو بزارم...انقدری حسادت نسبت به خاطرخواهات دارم که دوس ندارم کسی عکستو ببینه و یکم دلش بیاد طرفت...ولی نه!نمیشه اینطور که....اینجوری که نمیشه...باید عکست سردر دل هر بنی بشری باشه...چجور میشه یکی متناتو بخونه و از تو خوشش نیاد...دوس داشتم الان شهیدم میکردنو میرفتم ....آخه یکی نیست بگه منو برای چی شهید کنن!مگر اینکه واقعا بخوان ثواب کنن و یه لکه ننگ رو از روی زمین بردارن!وگرنه چه گلی به سر ملت زدم که سزاش شهادت باشه که بقول تو حیات عند رب هستش.....حیات عند رب...نقطه ی پایان معراج بشریت است که به آن جز با شهادت دست نمی توان یافت....جز با شهادت!

 



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٧

خیلی با مشکلات از نوع نامحرمش خوب کنار میاد.....نه اینکه ریلکس!ولی خوب یعنی با خدا!یعنی اگرم اسمش امتحانه،به نظرمن...به نظر یه آدمی که از بیرون داره به ماجرا نگاه میکنه....سربلند بیرون میاد...خیلی خوشم اومد....نمونه ی کامل یه انسانی که با خداست....بدون ریا....با زحمت!با رنج !امیدوارم در وضعیت سفیدی که قرار داره....اگه صلاحه با لباس سفید بیرون بیاد.لی لی لی لی ....آوای عروسی بود!نیشخند



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٦

میدونم علم لیاقت می خواد که من ندارم...صبر می خواد که من ندارم...منکه هیچی بودم...به معنای واقعی کلمه هیچ!پوچ!NULL! اصلا اونم نبودم...وقتی هیچی نباشی چی میشه آدم!؟ تو کمک کردی...تو نور علم دادی...خودم می فهمیدم این تویی نه من! ولی حالا چی شده! خدایا در شب آرزوها از تو علم می خوام ولی همراه این علم یه داده ی دیگه هم به لایه ی قلبم و ذهنم بفرست....فروتنی!تواضع!خاک پای ملت بودن! آره از صمیم دلم میخوام!header دانشی رو که میدی،فروتنی قرار بده...دوست دارم هر سوالی که حل می کنم یه خداروشکر باحال بگم....طوری که جونم حال بیاد.میدونم لیاقت هیچ خوبی رو ندارم...با این فکرای مبتذل با اون گذشته ی نحس....همینکه منو پیش خودت نگه داشتی کلی برام آرزوست!تو کرمت خیلی زیاده ولی من روم نمیشه...تو میگی بخواه ولی من روم نمیشه....علی در جاهلیت بود که ایمان آورد...من در نادانی!من در توهــــ م !من در تردید!من در لجن!

کمکم کن.....



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٥

بلد نیستم مث آدم،خوب بنویسم،جدی بنویسم،مث تیپم جدی بنویسم....قلمم اینه!اینی که هست!اینی که توش دلقک بازی موج میزنه،اینی که توش طنز به معنای واقعی کلمه موج میزنه.......من بلد نیستم مث تو جدی باشم....بلد نیستم وقتی یکی حرف خنده دار زد،توی جمع،جلوی خندمو بگیرم....بلد نیستم وقتی استادم هم جنس من هست،رسمی باهاش حرف بزنم.....بلد نیستم غیر این باشم.....بلد نیستم مث تو نجیب باشم....من بدم میدونم....میدونم،خوب میدونم ولی باور کن همینی که هستم روبه زور نگه داشتم....پس برمن خورده نگیر....و کمک کن....تنها کمکم کن...با ویراژ نرفتنت روی ذهنم...روی فکرم...اینکه اجازه بدی درسم رو بخونم....کارم رو بکنم....به زندگیم ادامه بدم بدون اینکه به هیچ کس و هیچ چیزی که نویزی مخالف میزنه و منو به گناه فرامیخوانه گوش بسپارم!چیگفتم!آخرش رفت توی تیپ ادبی...ادامه بدم احتمالا آخرش یه شعری هم میگم!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٥

رفتیم با دوستم مانتو بخریم...میگم وای نیره چقدر رنگش قشنگه..شاگرد مغازه،پسره میگه:

حالا نمیدونی تو تنت چی میشه!!!!

من:منتظر

نیره:خنثی

پسره:ابله      واقعا هم باید یه سوت میدادن دستش تا سوت بزنه و بیشتر از اینی که بود شوت باشه!آخه آدم پررو!به تو چه!یعنی من نمیدونم توتنم چجور میشه تو باید بگی!

رفتیم یه مغازه دیگه،پسره،شاگرد مغازه،اومده بند کمر مانتوی یه مشتری خانومو میبنده!!!!چیزی که وقتی ما از دور میبینیم توقع داریم اون خانومو آقا،زن و شـــــــوهر باشن نه دوتا غریبه!شکر خدا  مغازه های لباس فروشی تهران سه تا وجه مشترک با هم دارن:1)تعدادی شاگرد دختربدحجاب 2)تعدادشاگرد پسر خوش زبان! 3)آهنگایی که مغزتو میپوکونه! لازم به ذکره که شرط یک و دو حتما باید باهم باشن!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٥

از خجالت و شرم سرمو انداخته بودم پایین و استغفرالله می گفتم....مانتوش خیلی تنگ بود...سینه هاش و تمام اندامش تمام مشخص بود،مانتوش انقدری تنگ بود که جیبای شلوارش کامل مشخص بود....وای خدا...دلم برای پسرا سوخت که بخوان سر کلاس باشن و مثلا درسی گوش کنن...نمی تونن!

با اینکه خودم خیلی گیر دارم....اینطور موقعا دوست دارم انقدر روسریمو بکشم جلو که چشمام فقط توانایی دیدن زمین رو داشته باشه.



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٥

پــــــــــــــــــــــــــــــروانه

با تمام وجودم این فیلمو حس کردم با اینکه تجربش نکرده بودم! ولی کاش میکردم! زندگی یعنی این! عاشق شخصیت پروانه بودم....نمردیمو دیدیم یه فیلم ایرانی خوب تموم شد! اونطور که میبایست!!!

انقدری بغض قسمت آخرش رو دلم سنگینی میکرد که حتی دلم نمی خواد بهش فکر کنم یا برای کسی تعریفش کنم! در صورتی که قسمتای اولشو برای n نفر تعریف کرده بودم ولی دیگه بسه....عاشق رمان نوشتنم....هزارتا ایده میاد تو سرمو میره....پروانه شاید بهترین رمان از نوع تصویری بود که خوندم!



دل نوشته
۱۳٩٢/٢/٢٥

خسته شدم از این همه توهم!آخه توهم چی رو داری!؟مشتی خیال!دوست دارم تو دلم باشی نه اینکه چون دوستت دارم عکستو بزارم به عنوان دسکتاپ لپتابم و یا گوشیم!می ترسم یکی تا عکستو ببینه تو دلش یه فکری کنه که بهت برخوره یعنی به من برخوره....تحملشو ندارم!ن د ا رم !

دوست دارم انقدر فکر تو باشم که دیگه جایی برای اون فکرای پوچ و بی معنی که به ی لحظه بندن نـــــــــــــــباشه!



دل نوشته





  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube