۱۳٩٢/٢/٢٧

یادمه یبار مامانم گفت بیا فلان چیزو بخور(یادم نیست دقیقا چی بود!) گفتم نمی خورم...حالا از مامانم اصرار و از من نه گفتن.خلاصه ظرفو گذاشت کنار منو رفت توی آشپزخونه....کمتر از چنددقیقه بود که اومد تو هال و دید من دارم ظرف رو پاک میکنم.گفت:

حالا بشقابو نخوری!

مامانم:نیشخند

من:خنثی

حالا قضیه وبلاگ ماست!نه به اینکه بدم میومد خاطره و دل نوشته و از این حرفا توی وبلاگ بنویسم نه به اینکه هنوز این یکی ثبت نشده یکی دیگه رو شروع می کنم به نوشتن!



مجموعه خاطرات
۱۳٩٢/٢/٢٤

یه پسره که رشتش ریاضی بود،توی کلاس روش تحقیق و گزارش نویسی با هم کلاس داشتیم،لازم به ذکره که بگم این پسره دور صورتش یه توده ای فرفری به شعاع شاید 20 سانتی متر به نام مو داره،توی یکی از جلسات که دیر اومد کلاس،موقعی که رفت بشینه استادمون یهو زد زیر خنده! برای توجیه خندش گفت:

توی مدرسه معلم قرآنمون به هرکدوم از بچه ها میگفت فلان سوره رو بخونید،یکی از بچه های کلاسشون که ظاهرا خیلی شبیه همین هم کلاسی ما بوده،معلمه بهش میگه بخون.

میگه چه سوره ای رو؟میگه:سوره ی خودتو،جــــــــــــــــــــــــــن!

آقا کلاس رفت رو هوا!



مجموعه خاطرات





  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube