مجموعه خاطرات(بی جنبه!)

یادمه یبار مامانم گفت بیا فلان چیزو بخور(یادم نیست دقیقا چی بود!) گفتم نمی خورم...حالا از مامانم اصرار و از من نه گفتن.خلاصه ظرفو گذاشت کنار منو رفت توی آشپزخونه....کمتر از چنددقیقه بود که اومد تو هال و دید من دارم ظرف رو پاک میکنم.گفت:

حالا بشقابو نخوری!

مامانم:نیشخند

من:خنثی

حالا قضیه وبلاگ ماست!نه به اینکه بدم میومد خاطره و دل نوشته و از این حرفا توی وبلاگ بنویسم نه به اینکه هنوز این یکی ثبت نشده یکی دیگه رو شروع می کنم به نوشتن!

/ 0 نظر / 9 بازدید