دل نوشته(دلهـــــ ره)

احساس دلهره می کنم....دلم تنگه....دلم تنگ نیست!خودم نمیدونم  با خودم چن چندم!

دوست داشتم الان یجا بودم که کلی آرامش بهم میداد....کنار ساحل،نسیم بیاد،دریا آروم باشه...یه تخته سنگ هم کنارش باشه تا روش بشینم....

جنگل....تا با صدای پرنده های مختلفی که میشنوم...ترسی توی دلم بیوفته که دلهرم یادم بره و عاشق زندگیم بشم...

حرم...حرم یه معصوم....تا وقتی که صدای جمعیت میپیچه توی گوشم....وجودم گرم بشه..طوری که دلم بخواد همونجا بخوابم و آرزوم اینه که تو خواب ببینمش...

جنوب....فکه...شلمچه....جاهایی که فقط اسمشون رو شنیدم...جاهایی که اجازه ی ورود ندارم...برای من تابلوی ورود ممنوع نصب شده....یاد عکست که میوفتم که دوتا انگشتت آوردی جلو به معنای پیروزی...گرما رو تو وجودم احساس میکنم....دوست ندارم عکستو بزارم...انقدری حسادت نسبت به خاطرخواهات دارم که دوس ندارم کسی عکستو ببینه و یکم دلش بیاد طرفت...ولی نه!نمیشه اینطور که....اینجوری که نمیشه...باید عکست سردر دل هر بنی بشری باشه...چجور میشه یکی متناتو بخونه و از تو خوشش نیاد...دوس داشتم الان شهیدم میکردنو میرفتم ....آخه یکی نیست بگه منو برای چی شهید کنن!مگر اینکه واقعا بخوان ثواب کنن و یه لکه ننگ رو از روی زمین بردارن!وگرنه چه گلی به سر ملت زدم که سزاش شهادت باشه که بقول تو حیات عند رب هستش.....حیات عند رب...نقطه ی پایان معراج بشریت است که به آن جز با شهادت دست نمی توان یافت....جز با شهادت!

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
آزاده

من یک دوستی دارم که وقتی با چادرش سر به زیر توی دانشگاه راه می ره یاد فرشته های عرش خدا می افتم ... شما می شناسیش؟!!!

آزاده

یعنی واقعا برات مهمه؟!!!!!