دل نوشته(داغ بی تسلی)

جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق  آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.

جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.

رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟

 

یعنی ادبیات سخنت تو حلقم!فکر قلب مارو نکردی!تو چنگ زدی به ریسمان خدا و داری میری بالا...داری میری که چه عرض کنم رفتی رسیدی اون بالا!حالا ما این پایین با نوشته هات!!!!! چی فکر کردی درمورد من!؟...اگه سعادت خوندنشون رو داری میدی لااقل فهم رو هم توی header اش قرار بده!!....حسم به امام رو تو به وجود آوردی...مدیونتم!ولی ادای این دین سخته!!...نمیشه از زیرش در برم؟.....نه مث اینکه نمیشه!غلط کردم!

بعضی وقتا حس میکنم استخونای دور قفسه ی سینم داره کش میاد!یچیزی اون پشت هست که اون تو خیلی براش کوچیکه....آخرش میترکه نه؟؟؟؟اینطوری چطوره؟خوبه؟!

/ 0 نظر / 10 بازدید